تبليغاتX
سوژه
سوژه

سوژه ست دیگه

نیمه گم شده ام نیستی

که با نیمه دیگر

به جست وجویت برخیزم

تو تمام گم شده

منی

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 12:18 توسط | |

سلام دوستای خوبم

منو آقایی الان کنار هم هستیم،داریم باهم مینویسیم

امروز از صبح با هم هستیم،خیلی خوش گذشت

خدارو شاکریم که کنار هم هستیم.

سالها واسه این لحظه ها دعا کردیم.

وحالا در کنار هم

در آغوش هم هستیم

از خدا میخوام هیچ وقت مارو از هم دور نکنه.

خب دیگه ما بریم از با هم بودن

لذت ببریم.

بای.

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:20 توسط | |

به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:21 توسط | |

مرد آمد و دردی به دل عالم شد         از روز ازل قسمت زنها غم شد


در دفتر خاطرات حوا خواندم         جانم به لبم رسید تا آدم شد

 

پیشاپیش روز زن را به همه زجر کشان عالم

هستی که جان وروح خود را برای تعلیم

موجودات ناشناخته ای به نام مرد

نثار میکنند تبریک میگویم.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:23 توسط | |

پيش داوري



يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.

او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!
او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:24 توسط | |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من اومدم!

ببخشید دیگه سرم شلوغ بود نتونستم زودتر بیام.

امروز دهمین روزیه که منو محسن

بعد از چهار سال بلاخره بهم رسیدیم.

حس خوبیه.دیگه خبری از گریه های شبانه نیست

ولی هنوز نگرانم.استرس دارم.

نمیدونم چرا!بعضی ها میگن طبیعیه.

روز پنجشنبه ۷ اردیبهشت یه روز به یادماندنی

برای منو محسن بود.

جاتون خالی خوش گذشت.

اولش یخورده بابا ضدحال زد.نذاشت صدای آهنگو

زیاد کنیم.ولی بعد از شام که محسن اینا اومدن

حسابی مجلس گرم شد.

بابا دیگه نتونست به اونا گیر بده!

حسابی زدیمو رقصیدیم.محسن آبرو ریزی کرد

بلد نبود برقصه.حسابی خندیدیم.

محسن خان لطفا تا عقدمون تمرین کن یاد بگیری

رقیبای محسنم بودن داشتن از حسادت میترکیدن.

پسر عمم که یه کم مونده بود بزنه زیر گریه!

همون شبم اس ام اس داد که:

تلخی روزگار به اینه که خیلی چیزارو میشه خواست

ولی نمیشه داشت...

راستش دلم براش سوخت

خلاصه اون شب گذشت.شب خوبی بود...

خدایا شکرت.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:31 توسط | |

سلام دوستای خوبم

اول از همه ی کسایی که به من لطف داشتن وبهم سر زدن تشکر میکنم.

منت سر این بنده حقیر گذاشتید.

دیروز به اتفاق آقامونو مامانش والبته مامان جون خودم رفتیم خرید.

اشک همشونو درآوردم.نصف تهرانو گشتیم.هیچ کدوم از انگشترا به دلم

نمیشست.قرار بود مثلا هم انگشتر بگیریم.هم چادر هم لباس هم...

خلاصه فقط انگشترو چادر گرفتیم.حسابی همشونو خسته کردم.

فرداام قراره بریم بقیه خریدارو بکنیم.خدا به دادشون برسه!

با اجازتون پنجشنبه قراره یه جشن کوچولو واسه نامزدی بگیریم.

نمیدونید دیروز وقتی کنار محسن راه میرفتم چه حالی داشتم.

هنوز باورم نمیشه!

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:2 توسط | |

سلام به همه ی دوستای خوبم

ببخشید که دیر اومدم.

تو این مدت که نبودم اتفاقای زیادی افتاد

اول تلخ بعد شیرین!

شاید اغراق نباشه اگه بگم تو این مدت شب وروز

گریه کردم.دعا کردم.نذر کردم.

حتی همین الانم که دارم به یاد اون روزا مینویسم

اشک تو چشام جمع شده.

خودمم باورم نمیشه که بلاخره منو محسن

داریم بهم میرسیم.

خدا جون ممنونم.ممنون که صدامو شنیدی

ممنون که مارو بهم رسوندی

اینقد خوشحالم که نمیدونم چجوری خوشحالی

خودمو ابراز کنم.

از خدا میخوام که همه عاشقارو بهم برسونه.

خدایا شکرت.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:40 توسط | |

هیچ چیز فاجعه نبود‌‌

فاجعه یعنی آن قدر در تو غرق شده ام

که از تلاقی نگاهم

با دیگری احساس خیانت میکنم...

فاجعه یعنی همین!

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 9:42 توسط | |

دیگه چیزی به عید نمونده

شورو شوقم واسه رسیدن عید نیست

واسه قضیه ایه که مدت هاست منتظرش بودم

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت

از یه طرف خوشحالم که قراره تکلیفم روشن بشه

از یه طرفم ناراحتم چون نمیدونم

قراره چه اتفاقی بیوفته

خانوادم رضایت میدن یا نه!

وای خدایا دارم دیوونه میشم.

دیگه اشکی برام نمونده که بریزم.

خیلی خستم.

خدایا عاجزانه ازت میخوام که کمکم کنی.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 12:39 توسط | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ